|
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ...
تقدیم به گل صنم...بی هیچ دلیل خاصی... مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد... مرحوم سید ضیا الدین دری در تفسیر این شعر منظر از پیر مغان را حضرت امیرالمومنین(ع) و شیخ را حضرت آدم دانستند...بعد از اینکه مرحوم دری به رحمت خدا رفتند یکی در خواب از ایشان پرسید که آیا تفسیر شما از شعر درست بود...ایشان فرمودند در این عالم معنی شعر طور دیگری برای من تفسیر شد..معنای آن این است که پیر مغان حضرت ابا عبدالله و شیخ حضرت ابراهیم و مراد از وعده، ذبح فرزند است كه حضرت ابراهیم (ع) بدان امر خداوند وعده وفا داد، اما حقیقت وفا را حضرت اباعبدالله الحسین صلوات الله علیه، در كربلا به ذبح فرزندش حضرت علی اكبر صلوات الله علیه انجام داد... و فدیناه و بذبح عظیم پی نوشت 1)عید همه شما مبارک... پی نوشت2)نظراتتون رو تو مطلب پایینی بذارید |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 16:48 الکامپ،ازدواج،ویروسH1N1
تقدیم به مجدالدین معلمی صاحب سه الف الکامپ،ازدواج،ویروسH1N1 شب خسته رسیدیم خونه،شبکه3،شبکه جوان...پخش مراسم جشنی به مناسبت ازدواج حضرت امیرالمومنین و حضرت زهرا(س) که متولی اون سازمان ملی جوانان بود...بازیگران دلنوازان مهمانان ویژه مراسمند...تا توصیه کنند به ازدواجی آسان و ساده و به هنگام...خانم سمانه پاکدل(نقش مهتاب)آنقدر وضعیت بحرانی!!دارد که دوربین تمام نماها را از دور یا به قول سینمایی ها (long shot) میگرد و هنگام صحبتشان جمعیت را نشان میدهد یاد ویروس H1N1 افتادم...آزمایشگاه های آمریکا تولید کردند...خود دنبال چاره بودند...اولین محموله واکسنش هفته آینده از فرانسه وارد ایران میشود...معادله جالبی است... پی نوشت www.saj.ir پی نوشت معرفی)میخوام تو هر مطلب یه معرفی از یه چیزی داشته باشم... |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 21:9 فراموش کار شده ایم
فراموش کار شده ایم
در ماشین نشسته ام و مثل همیشه رادیو را روشن می کنم...از نوع جوانش...اینجا برنامه توپه...تنها برنامه طنز ورزشی در کهکشان راه شیری...با ما همراه باشید...دوتا تیم اصفهانی در لیگ ،اول و دوم شدند و استقلال و پرسپولیس... حوصله ام سر می رود و موج رادیو را عوض می کنم ...رادیو پیام...بزرگراه چمران غرب به شرق ترافیک سنگینی حاکمه...حد فاصل پل ستارخان هم ترافیک سنگینی داره و... به خانه رسیده ام و کمی مانده تا 20:30 زیر نویس شبکه 3میرود و میآید و تاکید میکند بر شروع دلنوازان راس ساعت20:45...و شبکه یک تبلیغ سریال آشپز باشی و ...بیست و سی شروع می شود و خبر می دهد از شهادت یکی از افراد کنسول گری ایران در پاکستان...و گزارشی از گران شدن بی حساب و کتاب نان و نظرات گوناگون در باب فیلم کتاب قانون... روزنامه ها را از روی تلتکست تورق!! میکنم و کیهان تیترش کشتار شیعیان یمن توسط عربستان است...و دیگر اینکه 13آبان هیچ خبری نبود 16 آذر هم عمرا..و آفتاب یزد که نوشته چه گذشت در جلسه دولت و مجلس و آنفولانزای خوکی و... پیامکی به دستم می رسد:فردا روز دحوالارض و ثواب روزه اش برابر هفتاد سال به خودم میایم...چقدر دغدغه های دنیا فراموش کارمان کرده پی نوشت1)غدیر نزدیک است و زودتر از 16آذر...15آذر پی نوشت2)عرفه نزدیک تر است... |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 12:49 پایانی برای شروعی جدید
پایانی برای شروع جدید
بسم الله الرحمن الرحیم الهی لا تخزنی یوم یبعثون یوم لاینفع و مال و لا بنون الا من اتا الله بقلب سلیم... میان جمع را نگاه می کنم و چه انتظار بیهوده و نابه جایی برای حضورت در اینجا و به خاطر من... ابتدا خواستم از جایگاه و منصبم و از خودم بگویم یادم آمد فانا اشهد و بانک انت الله و لا رافع لما وضعت و لا واضع لما رفعت خواستم گزارش بدهم که در ۵۳۹ روز مسئولیتی که بر گردن داشتم فلان تعداد بسیجی جذب کردیم و آنقد عادی و آنقدر فعال و این تعداد اردو برگزار کردیم و مسابقاتی و اعتکاف علمی و همایشی و نمایشگاهی و...برخود نهیب می زنم آخر تو کجای این کارها بودی؟و کلما وفقتنی من خیر فانت دلیلی علیه خواستم شکوه و گلایه کنم از کمبودها و ناملایمات یادم آمد انت یا رب موضع و کل شکوی و حاضر و کل ملا...و به یاد آوردم حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولا و نعم النصیر پس فهمیدم مخاطبم را اشتباه گرفتم و یا لا اقل ناظرم را... پس دوباره شروع می کنم... خدایا تو شاهد بودی که راغب نبودم به گرفتن این مسئولیت و اگر نبود دو بار آیات رضایت تو برای به دوش گرفتن این مسئولیت محال بود در تن دادن به آن...و تو گواهی بر هم و غم و تلاشم برای قدم برداشتن در مسیر رضای تو و رساندن این بار به مقصد و حال می دانم که کم نبوده قصورات و خطاها و اشتباهاتم...پس مرا ببخش که من کس دیگری را نمی شناسم برای آمرزش خویش...و مرا ببخش به حق خوبانت که کم نبودند در یاری و همراهی من در هدف مقدسی که داشتیم.و اگر نبود همکاری و همدلی جمیع دوستان محال بود کسب توفیقی هر چند اندک و من می بوسم دست تک تک این بسیجیان این فدائیان ولایت... و امروز بعد از۵۳۹ روز آمده ام تا بار مسئولیتی را که به دوش گرفته بودم به دیگری بسپارم...و نمی دانم که آیا در سنگر دانشگاه و در میدان نبرد جنگ با استکبار آیا افسر لایقی بوده ام یا نه؟ و لازم میدانم گفتن نکاتی را از باب سفارش و تاکید و یادآوری و اول از همه برای خودم... یادمان نرود که تمام این مسئولیت ها امروز و فردا تمام خواهد شد و عمر ما نیز به همین سان و آنچه می ماند سوال،و جوابهای ماست در محضر حضرت دوست... اگر باید به فکر واکس کفش دانشجوها باشیم چه قدر به فکر فرهنگ و اندیشه آنان هستیم تا خویش را اصلاح نکنیم نمی توانیم مصلح هیچ کس و هیچ چیز باشیم یادمان نرود وصیت پیر جماران را که فرمود:خدایا مرا با بسیجیان محشور کن. و از همه شما طلب حلالیت دارم و از خدا میخواهم در روزی که باید همه پاسخگوی لحظه لحظه عمرمان باشیم شرمنده امام زمانمان (عج)نشویم. پی نوشت۱)این قسمتی از متن صحبت های من بود برای مراسم تودیع در منصب مسئول بسیج دانشجویی پی نوشت۲)انشاالله باز هم در بسیج دانشجویی هستم...در منصب دیگر پی نوشت۳)خیلی حرف ها رو میخواستم بگم...معاون آموزشی فرمودند در یک جلسه خصوصی بگید...ما هم خویشتن داری کردیم پی نوشت۴)اون واکس کفش دانشجوها اشاره داره به دستگاهی که برای واکس کفش دانشجوها جدیدا تو سالن گذاشتن... |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 20:5 مسئولتی خطیر
تقدیدم به دو دایی عزیزم
و امروز مسئولیتی دیگر به گردن من نهاده شد .این مسئولیتی خطیر را در روز میلاد حضرت معصومه(س) به گردن من نهادند و دوست و آشنا به من تبریک میگفتند.و چشم روشنی و من دایی شدم.مسئولیتی که دیگران(دایی های خودم)برایم به نحو احسن انجام دادند.و برایم بیشتر رفیق بودند و دوست تا دایی... روزها از زمانی که دایی علی همه مان راجمع میکرد و داستان خیار درازه که هیچ وقت تمامی نداشت برایمان تعریف میکرد میگذرد،از زمانی که خاطرات جبهه هایش را برایمان تعریف میکرد...و عکس ها و ماسک و سر نیزه زمان جنگ را نشانمان میداد...و چه ذوقی میکردیم پای این وسایل،انگار با ارزش ترین وسایل دنیا در دستان ماست...از زمانی که دایی احمد کتاب نماز را به من هدیه داد تا بدانم که چرا باید نماز بخوانم...و اینکه مرا با جمع رفقای مسجدی خود آشنا کرد تا بدانم رفاقت یعنی چه... و حال امیدوارم که من هم برای امیر حسین دایی خوبی باشم... و این شعری از سید حمید برقعی عزیز به مناسبت میلاد عشق رضا حضرت فاطمه معصومه(س):
|+| نوشته شده توسط نبات تلخ در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 15:45 نگاهی جدید...به همین سادگی...
نگاهی جدید...به همین سادگی...
چند روز پیش یکی از دوستان هم دانشگاهی که هفت خوان رستم!!را گذرانده و موفق به فارغ التحصیلی شده بود برای تجدید خاطرات و دیدار دوستان عازم دانشگاه شده بود؛پسری اهل کرج درس خوانده در رشته برق و در قشر افرار سوسول و فشن قرار میگرفت. یکی از دوستانم برای تبلیغ به روستاهای دور افتاده کرمان رفته بود...از فقر فرهنگی شدیدی که اونجا حاکم بود سخن گفت...پرسیدم برای اون ها (با توجه به این فقر فرهنگی)از چی صحبت میکردی؟...گفت کمی احکام ساده و فوتبال...با جوون های روستا شب ها فوتبال بازی میکردیم...و عجب تاثیری داشت...
اصل نوشت(نتیجه):خیلی وقت ها راه رو اشتباه رفتیم...راه هدایت ورای سخن گفتن تنهاست... پ.ن.۱:اوایل مکان دانشگاهمون خیلی پرت بود و به قول خودمون اگه شب دیر وقت میشد احتمال اینکه گرگ ها بخورندمون زیاد بود.البته الان دیگه خوب شده. پ.ن.۲)جدیدا هم خیلی وقت نمی کنم تا بنویسم و هم کمی دچار وسواس در نوشتن شدم...دعا کنید شفا پیدا کنم... |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 10:20 شهادت با طعم کمپوت گیلاس
شهادت با طعم کمپوت گیلاس دشمن به منطقه حمله کرده بود و دستور عقب نشینی صادر شده بود...تمام مهمات و ادوات و سنگرها رو داشتیم منهدم می کردیم تا مبادا به دست دشمن بیفته...دشمن هم دائم آتش میریخت...تو همون کارزار یک خمپاره کنارم اصابت کرد ...به کناری پرتاب شدم...هنوز در اثر موج انفجار گنگ بودم...بدنم غرق به خون و تکه های بدنم را میدیدم...اشهد خود را خواندم و منتظر شهادت...لحظاتی گذشت اما اتفاقی نیفتاد...احتمال دادم مجروح شده ام ...مدتی گذشت اما هیچ دردی در بدنم احساس نمی کردم...کمی دستانم را تکان دادم...بعد پاهایم را...و تمام بدنم را ...بدنم سالم بود...خمپاره به سنگر تدارکات اصابت کرده بود و به کمپوت گیلاس ها...
پی نوشت۱:این عکس و خاطره ای بود از پدرم(همون چکش به دسته) پی نوشت۲:بعد از خواندن کتاب "دا" فهمیدم که میشه صدها و حتی هزاران کتاب "دا "چاپ کرد.پدرو مادرم هر دو خاطرات فوق العاده ای از انقلاب و دفاع مقدس دارند که اگه بتونم تو این مدت تعدادیشون رو به نگارش در میارم...(به شما نیز پیشنهاد میشود)
|+| نوشته شده توسط نبات تلخ در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 19:14 زمین به وقت بهشت
زمین به وقت بهشت
از قبل اردوی مشهد مشخص بود خیلی دوست داشتم برم اما کار داشتم و باید میموندم...شب 28ماه رمضان کارم حل شد...فرداش عازم حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) شدیم..اردویی با نام زمین به وقت بهشت....باور کنید شب عید فطر یه آدم گنه کاری مثل من هم میتونست ببینه رحمت حضرت حق پیش امام رئوف داره موج میزنه...حس و حال عجیبی بود... پی نوشت ۱:پاتوقی داریم به نام بوی سیب و جمع بوی سیبی ها که با اون جمع عازم حرم امام رضای مهربون شدیم. پی نوشت ۲:آدرس سایت بوی سیب www.booyesib.net که احتمالا به زودی متن نشریه و عکس ها رو داخل سایت میشه دید،دیدنش همین الان هم بی ضرره. پی نوشت ۳:مسئول بوی سیب جناب حاج آقای حسینیان هستش.آدمی با صفا و با خدا...وصفش بماند برای بعد... پی نوشت۴:امیدوارم با شروع ترم جدید وقتم اجازه بده که بتونم پیوسته به روز کنم...هرچند آهسته... پی نوشت۵:یه لطف کنید و نظر بدید در مورد نوشتن چنین مطالبی(ژانر خاطرات شخصی)...که خواندنش برای شما جذابیت داره یا نه؟؟ |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 2:30 جوونا آقا بشید زنده کنیم رسم جوونمردی رو امشب...
حدود دو سال پیش بود که دکتر احمدی نژاد در سفر استانی خود به قم از روستایی به نام مشک آباد دیدن کردند که نه تنها من بلکه هیچ کدام از دوستان هم تا به حال اسم این روستا را نشنیده بودند...
گذشت و تابستان دوسال پیش صحبت از اردوهای سازندگی در بسیج دانشجویی مطرح شد و تعدادی از دوستان اولین بار برای شناسایی منطقه محروم راهی مشک آباد شدند...بعد از مدتی من هم رهسپار این منطقه شدم و من باورم نمی شد که در۴۰ کیلومتری قم چنین مکان محرومی وجود داشته باشه...و بیشتر فقر فرهنگی... موهای آقا سفیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید جوونا آقا بشید زنده کنیم رسم جوونمردی رو امشب یتیما منتظرند زنده کنیم شیوه شبگردی رو امشب
۳)آب شرب این روستاها از طریق تانکر و هر ۳روز یه بار تامین میشد که با سفر دکتر یه آب شیرین کن براشون نصب شد و مشکلشون حل. ۷)دم رییس دانشگاهمون هم گرم... |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 22:56 تجلی خدا
آخر کدام قلم توان از تو نوشتن را دارد؟ و کدام کلمات هستند که از برای توگفتن به عجز در نمی آیند؟ و کدام فکر است که از فهمیدن تو عاجز نباشد؟ و حال من چه دارم از برای تو گفتن؟...
تو که هستی و نیستی مدیون وجودت است و تو که با ذوالفقارت عصای موسی را و با دست خیبر شکنت ید بیضایش را بی رنگ کردی تولدت مسیحایی نبود؛چرا که تولد عیسی در زیر سایه حضرت حق بود و تو در بر حضرت حق... تو که دری بودی برای ورود به شهر حق و حقیقت؛تو که با شجاعتت بینی کفر را به خاک مالیدی و اسلام را تا ابد مدیون خود کردی تو که اشک یتیمی همه ی وجودت را به لرزه وا می داشت و تو که صبر در پیشت بی قرار می شد. اصلا بگذار این طور بگویم تو تجلی خدا بودی برای خاکیان و یا شاید برهانی برای کافران به خدا از سر ندیدن با چشم سر و حال چگونه توانستند به خورشید بنگرند و با دست به یکدیگر نشان دهند و باز وجودت را منکر شوند.
این شب ها هیچ چیز ندارم برای گفتن ...تمام جملاتم ناقص میمونه...هر چه هم نوشتم مطالب سال گذشته بود... فقط میدانم باید برای علی جان داد .همین... برای غربتش...برای استخوانی که در گلو داشت برای خاری که در چشم داشت برای ۲۵ سال خانه نشینی برای غمی که با چاه می گفت برای غم زهرا... باید برای علی جان داد و دیگر هیچ... باید مثل همام برای علی جان داد... حضرت رسول میگفت روحی فداک یا علی(جانم فدایت یاعلی) باید به سان زهرا برای علی جان سپرد... |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 22:12 مولا ما نمونه دیگر نداشته است
غزلی نذر حضرت مولا مولای ما نمونهء دیگر نداشته است اعجاز خلقت است و برابر نداشته است وقت طواف دور حرم فکر می کنم این خانه بی دلیل ترک برنداشته است دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی آیینه ای برای پیمبر نداشته است سوگند می خورم که نبی شهر علم بود شهری که جز علی در دیگر نداشته است طوری ز چارچوب در قلعه کنده است انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است چون روز روشن است که در جهل گمشده است هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او تقصیر من که نیست برابر نداشته است |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 22:5 یستشیر
دو سال پیش بود باهاش آشنا شدم
ماه رجب بود و ایام اعتکاف...گه گاهی دیده بودمش اما تا حالا از نزدیک باهاش آشنا نشده بودم..هر وقت سراغ دعای دیگری میگشتم نگاهم به اون هم میخورد...تا تو ایام اعتکاف یه مطلبی در موردش خواندم و علاقه مند به آشنایی با این عزیز روز دوم اعتکاف بود و رفتم سراغش همون اوایل مفاتیح بود بین دعای مشلول و مجیر و چه زیبا نامی،دعای یستشیر...دعا رو از پیامبر نقل کردند.جبرئیل دعا رو زمانی که پیامبر در مقام حضرت ابراهیم مشغول عبادت بودند خدمت حضرت آورده . روایت است که هر که در ایام البیض ماه رمضان دعا رو بخونه گناهاش بخشیده میشه اگه چه به عدد قطرات باران و برگ های درخت و ریگ بیابان باشه.. و سید بن طاووس نقل میکنه که پیامبر به حضرت امیرالمومنین سفارش کردند که این دعا رو در هر گرفتاری بخوان. ما هم این دعا رو خوندیم و البته با معنی(دیگه خودتون بفهمید عجب آدم صاحب نفسی!!هستم)و چه صفایی داشت .ملموس بودن معانی این دعا برای آدم شیرینی و حلاوت این دعا رو صد چندان کرده.مدتی بود بی معرفت شده بودیم و سراغش نرفته بودم تا امروز ...ما هم گفتیم به جبران این مدت دوری از این عزیز ،این دعا رو خدمت دوستان معرفی کنیم تا بلکه بخونند و در ثوابش شریک باشیم (نصف،نصف !!).... فعلا با این فراز از دعا مست بشید تا بعد: فانا اشهد بانک انت الله لا رافع لما وضعت،و لا واضع لما رفعت و لا معز لمن اذللت و لا مذل لمن اغززت... من گواهی میدم تو خدایی هستی که اگه کسی رو زمین بزنی دیگه کسی نمتونه بلندش کنه و اگه کسی و به عرش برسونی دیگه کسی نمیتونه اونو پایین بکشه و... دعامون کنید |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 8:34 از نردبام آسمان تا نردبام زیر زمین
از نردبام آسمان تا نردبام زیر زمین
پس از دیدن سریال های تاریخی مخصوصا همین آخری یعنی غیاث الدین جمشید کاشانی(نردبام آسمان)و آنکه دائم زیر نویس می کنند که ایده از شما و فیلم از ما و مخاطبین کنار هنرمندان و...بر آن شدیم تا ایده ای بس ارزشمند و عتیقه!!خدمت سیما فیلم عرضه بداریم که اگر اندکی عقل!! داشته باشند آن را به صورت فیلم 800قسمتی در می آورند و مطمئنا استقبال فراوانی نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیا و حتی کره از آن می شود و پوز جومونگ هم میزند و تازه می توانند بعد از آن سری 2 و3و4و...هم به بازار عرضه کنند تا تشنگان فرهنگ از این مجموعه سیراب شوند. این مطالب کلی بوده و برای ساخت فیلم نامه بنا به تعداد قسمت ها باید آب قاطیش!! کرد اسم پیشنهادی برای این فیلم نردبام زیر زمین!! یا پله های زیر زمین یا تو همین مضمون ها می باشد. نردبام زیر زمین این مطلبی است در باب اسفندیار،آن لج همه را در آر،آن مردم آمریکا را دوست دار،و تکرار حرف های گزاف به هزار بار،آن که در همایشات خود دف می زند و قران می آورد،آنکه دائم صدای مراجع را در می آورد،انکه از دوستی با مردم اسرائیل دم میزند و از پایان دوره اسلام حرف می زند آن صاحب منصب والامقام ریس سابق گردشگران حضرت اسفندیار رحیم مشایی (دائم المصیبه) اندر باب احوالات اسفندیار حرف و حدیث و اتل و متل بسیار و از سویی زوایای خفی زندگانی ایشان نیز به همین سان(که محققان باید آن زاویه های پنهان را کشف بنمایند) آورده اند که در یک از روز ها (و یا شب ها) یکی از سال ها در یک ساعتی به دنیا آمد و در همان ابتدا نیز به جای گریه، خنده ای به امتداد بنا گوش بر لب داشت.پدر تا چهره گلگون او را دید پیشانی او را وجب کرده و پی برد که عجب پیشانی بلندی دارد!!و در وجنات او رندی و زیرکی فراوانی دید و او را نه تنها لایق کشور داری بلکه لایق کشور گشایی!!دید از این رو اسم او را اسفندیار نهادند.* گفته اند که روزی منزل محمود اینا!!آش نذری می دادند و محمود یک کاسه آش به درب خانه مشایی اینها برد و از قضا اسفندیار درب را باز کرد و محمود در همان لحظه اگر نگوییم عاشق اما رفیق شفیق اسفندیار شد. از آن پس در کوی و برزن هرگاه که بچه ها بازی می کردند محمود در جواب شعر من من تو تو کشیدم چه کسی را جواب می داد اسفندیار یا اسی!!* روزگاری سپری شد و محمود شد احمدی نژاد و به سمت شهرداری تهران منصوب گردید و از قضا باز در یار کشی جناب مشایی نیز در فرهنگی شهرداری تهران به خدمت گرفتندی همی!! گفته شده که اول بار که محمود عزم و نیت ریاست جمهوری گرفت با اسفندیار در میان گذاشت. عین نقل این چنین است:که محمود با پژو 504 رهسپار بیت اسفندیار گردید و پس از اذن دخول و تعارفات معمول رو به اسفندیار کرد که ای پاک طینت من عزم خادمی مردم کردم!!نظرت چیست؟ اسفندیار عرضه داشت که یعنی میخواهی بروی و در زمره ی ماموران نظافت و نارنجی پوشان در آیی؟ محمود گفت نه بلکه می خواهم خادم جمهور!! شوم؟ اسفندیار گفت که یعنی میخواهی در نهاد ریاست جمهوری به خدمت خاتمی!! در آیی؟ گفت نه!! اینجا اسفندیار با لحنی عصبانی گفت:دِ درست بگو میخوای چه ...بکنی؟و محمود گفت بچه تو متن ادبی نمی فهمی بابا میخوام رئیس جمهور بشم!! اسفندیار اینجا کمی سر بخاراند و گفت مرحبا ای بزرگ مرد که تو حقیقتا برای این مقام ساخته شده ای و ردا و قبای ریاست جمهوری جزء به قامت شما نیاید!! بگزار که من بروم و اسباب و اثاثیه ی احضار روح و رمی و جفر را بیاورم که ببینم عاقبت تو در این وادی چیست؟** و بعد از مدتی تامل و صحبت با ارواح و ور رفتن با اثباب گفت که محمود مژدگانی!! اول مژدگانی!! محمود که سخت بی طاقت شده بود گفت بگو و مژدگانی تو محفوظ پیش ما..* و اسفندیار پیروزی او در مرحله دوم با میزان رای را به ایشان فرمود...و گفت حالا مژدگانی.. محمود گفت بدان که اگر این ها که گفتی درست باشد بس پیش ما عزت و اجر و قرب پیدا کرده ای و خودت بخوان عاقبت امر خویش...* و از قضا همه آن حرف ها درست در آمدندی!! و مشایی به سمت رئیس گردشگران منصوب گردیدی در این منصب اسفندیار به خدمت مشغول گردیدی اما از آنجا که او در خود پتانسیل هایی بسیار بالاتر از آن مقام در خود دیدندی در امورات دیگر نیز دخل وتصرف میکردند همی و گاه وبی گاه اظحارات نظر هایی می کردند که در تاریخ کمتر بی خردی آنان را بلغور می نمایاندندی... که لازم به ذکر نیست که تماما بر همه آشکار است. .....و چهار سال به سان برق و باد گذشتی و در اواخر عمر دولت نهم بود که اسفندیار به پیشگاه محمود آمد و عرضه داشت تو که از کودکی به ما مهرورزی نمودی و دولت شما این چنین مهرورز است و تو از تمام توانایی های ما آگاهی پس انصاف نباشد که من در همین پست باقی بمانم و ...پس مرحمت نما و یک کلام معاون اولی ولا غیر...تا کور شود هر آنکه نتواند دید و حسودان بمیرند...و تازه در دولت دهم مثل کودکی دو تایی بتراکانیم و تازه اصلا اسم دولت دهم را بگزار دولت بترکون...* و محمود که عرض ارادتی خاصه!!به ساحت اسفندیار داشت این چنین نمود... اما هنوز طعم شیرین خدمت در سمت معاون اولی زیر زبان اسفندیار نیامده بود که هجمه ی سنگینی از انتقادات گریبان این دو یار غار را گرفت که این آقا که محضر سوتی است به سبب کدام شایستگی و خدمت ترفیع درجه گرفته اند... و گذشت تا مقام معظم رهبری نامه ای خطاب به محمود نوشت که ای محمود این اسفندیار را عزل کن... در این برهه تاریخی روایات بسیاری آمده که هنوز صحت هیچ یک برای نگارنده اثبات نگردیده که چه شد بعد از شش روز تازه آن هم خود اسفندیار استعفا داد...و شاید این نصب و این تاخیر در عزل را باید در کودکی ریشه یابی نمود... و البته که به حق پدر اسفندیار به درستی پیشانی آن طفل را بلند دیده بود چرا که بعد از آن نیز محمود اصلا دلش نیامد که این اسفندیار جان را به کنجی براند و آن را در دفتر خویش به کار گرفت که البته این نیز احتمالا ظاهر امر است چرا که نشستن اسفندیار در صندلی کناری محمود در جلسات هیات دولت حکایت از قصه ای دیگر دارد... پی نوشت: *:این مطالب جز اسرائیلیات می باشد **:راوی از اهل تسنن بوده است. ***:بسیاری از کارشناسان بعد از تشبیه دکتر لنکرانی به هلو جناب مشایی را به گلابی تشبیه نمودند این روایت قابلیت بسیاری در فیلمنامه شدن دارد و از همین داستان 2 سری داستان(حداقل)میشه ساخت و برای ادامه دادن سری تا آن موقع کلی داستان دیگر پدید می آید. |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:23
از بلعم بن باعورا تا کروبی
یادمه بچه بودم(البته هنوزم هستم)توی نوارخانه مسجد محل پر بود از نوارهای استاد کافی که سخنرانی هاش برام خیلی جالب بود.یکی از اون نوارها و سخنرانی ها که خیلی گوش دادنش بهم لذت داد شنیدن داستان بلعم بن باعورا بود کسی در زمان حضرت موسی(ع) مستجاب و الدعوه بود اما با مکر و فریب شیطان و دشمنان دشمن خدا شد و پیغمبر زمان... یادمه بچه بودم و پای منبر روضه ها داستان طلحه و زبیر شنیدم... واهنوز داستان قائم مقام رهبری جناب منتظری را..و شریعتمداری را...خیلی ها از یاد نبرده اند و عجیب نیست که امروز افرادی به تمام گذشته خود پشت کنند.آنها هنوز مستجاب الدعوه نشده اند. و تاریخ تکرار می شود... |+| نوشته شده توسط نبات تلخ در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 22:44 |
|



