|
نبات تلخ نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان بازبسته است
|
حال مساعدی ندارم که این مطلب را مینویسم.یعنی کار دیگری هم نمیتوانستم به جز نوشتن بکنم.یعنی اگر کاری از دستم بر می آمد حتما انجام میدادم.نهایتش این است که میتوانم چند تا فحش آب دار نثارش کنم تا دلم خنک شود و البته احتمالا او هم عقب میکشد.اما اصل موضوع به قوت خودش باقی است.
اصلا قصد ندارم که بخواهم بگویم چه اتفاقی افتاده...لااقل توی خواننده میتوانی سنگ صبور باشی.این یه کار را که میتوانی انجام دهی.توی فضای مجازی هم که این کار راحت است. اما جان کلامم این است.همه ی کارهای ما به دو بخش تقسیم میشود یا ما را از درجه انسانیت نزول میدهد.و یا عروج... اما فکر میکنم آنچه که عملی که به یکباره انسان را به حیوانی پلید تبدیل میکند بازی با "دل " است. حوصله ی متن ادبی و توضیح و تفسیر و قص علی هذا ندارم. اما یادم باشد "حرفی نزم که به کسی بر بخورد،نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،خطی ننویسم که آزار دهد کسی را،یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست" اصل نوشت:الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم دعایمان کنید... [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:16 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
جناب سردار
مهندس دکتر کاپیتان خلبان شهردار محترم یادمان می ماند که به شهر عش آل محمد(ص) آمدید اما خدمت حضرت آیت الله مصباح نرسیدید!
دو نکته: علت این امر را هنوز نمیدانم اگر جویا شدم دوستان را هم مطلع میکنم پست قبلی همچنان اعتبار دارد؛دوست ندارم این پست مانع از خواندن پست قبلی شود.چه بسا آن پست برایم مهم تر است. هر چند"تا دوست که را خواهد و میلش به که باشد! [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 0:24 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
من میدانم اگرتمام شیعه و مکه و کوفه و همه ی مردم همه ی شهرها یزید را محکوم می کردند یا طومار امضا میکردند یا در اعتراض به کشتار فرزندان رسول خدا(ص) یک دقیقه سکوت میکردند... آب از آب تکان نمی خورد... خدا هم هیچ کاری نمی کرد باز هم همین می شد که شد... اگر امروز جلوی این انسان کثیف گرفته نشود فردا روز باید منتظر بدتر از این ها بود! میلاد حضرت زهرا(س) و روز زن مبارک باد [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:20 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
گزیده ای از اظهارات متهمان در جلسه ی دادگاه فساد بزرگ بانکی را مشاهده میکنید! من 53 ماه سابقه جبهه داردم و برادر 2 شهید هستم و خودم فرمانده بودم. من خودم را سرباز نظام میدانم و میگویم که اشتباهاتم از سر غفلت بوده است. من بچه کربلای 5 بودم؛من از کجا میدانستم یک روز با دادگاه فساد بانکی مواجه میشوم، من از خسروی جز صداقت چیزی ندیده بودم. با شرکت «پومر» نمیتوانستیم قرارداد ببندیم، من تیپ حزباللهی داشتم و کسی جرأت نمیکرد به من بگوید پول بده. به همین دلیل به معاون من گفته بودند پول بده. خسروی به من گفت 2 درصد پول بیشتر بده من هم تقیه کردم و دادم. من روضهخوان امام حسین هستم و نیازی به پول رشوه ندارم. در بحران کوی دانشگاه فرزند آقا بودم و در جریان فتنه هم پای کار بودم. متهم در جواب گفت: این عصبانیت از تأثیرات موجگرفتگی است. آن موقع که در سال 62 میدان مین باز میکردم یکسری از این افراد نبودند. وی افزود(دادستان)...را مجرم اتفاقی میدانیم نه مجرم به عادت؛ او به خاطر شهرتطلبی تن به جرم داده است. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:34 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
براي خودسازي بايد برنامه داشت. از يک طرف بايد سعي کنيم دانستههاي صحيح خود را افزايش دهيم و آنها را زنده نگه داريم و از طرف ديگر فعاليتي سلبي داشته، به سخنان باطل بياعتنايي کنيم. براي تقويت اراده هم بايد اختيار خانه دل خود را در دست داشته باشيم و به شياطين اجازه ورود ندهيم. مهمترين راه ورود شياطين چشم و گوش است. اگر اين دو کنترل شوند راه شياطين بسته ميشود. در اين صورت راه فرشتگان و اولياي خدا به درون دل انسان باز ميشود و انسان ميتواند روز به روز کارهاي بهتر و مهمتر را با شوق و علاقه بيشتر و با ارادهاي قويتر انجام دهد.
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:4 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
فرقی نمیکند در کوچه های مدینه یا در خیابان های منامه دست شرطه های حجاز همیشه سنگین است... [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:3 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
پیش نوشت:این پست رو تقدیم میکنم به عباس آخوندی دوست خوبم که این ترم در خانه ی دانشجویی و دانشگاه کنارم نخواهد بود
لب و دهنش سنگین شده بود.فکر کرد شاید چیز دیگری را به جای غذا به دهان گرفته!موقع نزدیک شدن به غذا هم کمی دو دل بود اما گرسنگی امان تفکر رو به او نداد. از صبح داشت این ور و آن ور میرفت. کم کم داشت بالا کشیده میشد.بدون اختیار. یاد حرف مادرش افتاده بود که او هم از مادرش نقل می کرد.انگار همان حالت بود.از همان حرف ها و توصیه ها یی که قبل رفتن به او می کرد. مدتی پیش از خانه بیرون آمده بود برای جستجو و پیدا کردن آب و دریا و اقیانوس. خیلی ها آدرس به او داده بودند. هر کدام سمت و سویی را نشانش می دادند. هر بار بی اختیارتر از قبل به بالا کشیده میشد. تقلاها و این طرف و آن طرف رفتن هایش هم فایده ای نداشت؛کم کم نور خورشید را می دید! خودش هم نمی دانست چه شد که پای در این سفر نهاد. هیچ وقت از هیچ چیز راضی نبود. با خودش فکر میکرد شاید همه ی آن حرف ها فقط بهانه گیری بودند! فکر میکرد با پیدا کردن دریا و اقیانوس زندگی اش دگرگون می شود. تا به حال هیچ وقت انقدر به خورشید نزدیک نشده بود. صیاد با قدرت قلاب خود را بالا میکشید.پولک هایش بین آب و آسمان درخشندگی بی نظیری پیدا کرده بود. ماهی چشم زیر انداخت؛جایی که تا چند لحظه ی پیش در آنجا بود.چقدر آبی بیکران دریا برایش لذت بخش بود. آرزو می کرد تا برگردد.نفس هایش به شماره افتاد.تازه معنی حقیقی دریا را فهمید. اما دریغ که دیر شده بود... گاهی بعضی نعمت ها آنقدر جلوی چشممان هستند که نمی بینمشان.وقتی که ازمان دور شدند (یا ازشان دور شدیم)آن وقت تازه... [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 22:47 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
یا فاطمه(س)رنجی نیست اگر زمین را از تو بگیرند آسمان زیر پای توست...(ع.ص)
امشب دلم هوای باران دارد... همین یک صفحه برای غربت تو کافی است... (این صفحه تازه !!چند ماهی است تصیح شده است!!) [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:22 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
هو الحق
پیش نویس:کلا این پست چرک نویس است.باور کنید خودم هم امیدی ندارم که آخر این مطلب چیزی دستگیرم شود.فعلا هیچ فکری در مورد این پست ندارم.هرتکی!!دست به کیبورد برده ام و تایپ میکنم. کلی برایم پیامک تبریک آمده است.از نظم و نثر گرفته تا خزعبل و...اکثرش هم از این send to all هاست که اصلا باهاشون حال نمیکنم.توی جا خواب اتوبوس تو صندوق خوابیده ام.به زور شاید شبش چهار،پنج ساعت خوابیده باشم.خوابم نمی برد.جای دنجی است.در حرکتی و تنها دریچه ات نسبت به بیرون یک پنجره کوچک است.گوشیم را در دست میگیرم شروع میکنم به جواب دادن.هر کدام از پیام ها را به اسم میفرستم.خوابم نمی برد.چند نفری تماس میگیرند.تشنه ام شده است.از پله های کناری جا خواب اتوبوس می آیم بالا.میروم سراغ آب سرد کن.50 کیلومتر داریم تا معراج الشهدا... شماره اش نا آشناست.اما به نظرم اولین رتبه را در پیامک هایم دارد."رمز نو شدن را باید دانست و گرنه بهار یک فصل تکراری است" حسابی بهم میچسبد.هیچ وقت به شماره غریبه حساسیت نشان نمیدهم و حتی دریغ از کوچکترین تلاشی برای فهمیدن طرف.اما دوست دارم بدانم این پیام از کیست.با شماره تماس میگیرم.گوشی را جواب نمیدهد.از تماسم پشیمان می شوم.یک ساعت بعد تماس میگیرد.از صدایش نمیشاسمش.معرفی میکند.مصطفی موسوی است.الان یزد است.یادم می آید که نا مرد عروسیش دعوتمان نکرده.حوصله ندارم.تیکه ها و دغ و دلی هایم را میزارم برای بعد... روحیه ام عجیب و غریب است.حتی برای خودم.دو سه هفته ای است سر جمع دو ساعت تلویزیون ندیده ام.باقی وسایل مولتی مدیا هم که تعطیل.اینترنت هم بعد از 20 روز آمده ام سراغش.خیلی از وبلاگ ها به روز کرده اند.فقط یک پست از یک وبلاگ را خوانده ام و یک نظر داده ام.حوصله خواندن بقیه را ندارم.هر چند که میدانم اکثرا زیبا نوشته اند.فکر میکردم لذت ببرم اما نه...فقط پرینت صحبت های حضرت آقا در حرم رضوی را میگیرم. با خودم "پرواز بر فراز ویوودینا "را آورده ام.شبش از توی کیفم بیرون می آورم.قصد میکنم 20 دقیقه بخوانم و بخوابم...بعد از 2 ساعت به ساعت نگاه میکنم شده است 2:30 بامداد. صبح برای نماز بیدار می شوم.اول دم دمای اذان بیدار شده ام.چشم هایم سنگین است.میخوابم .دوباره دم دمای طلوع آفتاب است که بیدار می شوم.بعد از نماز نمیخوابم.کتاب را به دست میگیرم...سردار به بوسنی رسیده است به منطقه ی x1 . ولی زمان شهید شده...محمد اخوان تماس میگیرد.از اینکه آنوقت صبح تماس گرفته تعجب میکنم.باز هم شرمند اش هستم.اغلب اوقات او تماس میگیرد و من همیشه بی معرفتی میکنم.سوسنگرد است.جهادی... بین نماز مغرب و عشاء میخوام پیام بفرستم ...خیر سرم میخواهم بر نفسم غلبه کنم.نماز عشا را میخوانم و دست در جیبم میکنم...گوشی همراهم نیست.از تو ماشین موبایل را بر میدارم.شروع به نوشتن میکنم "دوباره دانیال نبی...چندباره یاد تو...چه تکرار شیرینی"هنوزبه یک دقیقه نشده که شهاب تماس میگیرد.رد میدهم.دوباره تماس میگیرد دوباره همان کار را میکنم. گوشی ام شارژ تمام میکند.بعد از 36 ساعت گو شی ام را روشن میکنم مهدی رضایی پیام فرستاده که "آنه شرلی هم نشدیم تا یک نفر بپرسد،آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟" شهاب هم پیام فرستاده "تنها گرگ ها نیستند که لباس میش میپوشند،گاهی پرستوها لباس مرغ ع ش ق می پوشند،عاشق که شدی کوچ میکنند!!!" [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 16:40 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
با سلام خدمت شما استاد عزیز و گرانقدر اینجانب دانشجوی حضرتعالی از آنجا که فضای کلاس و فضای بحث رو مناسب ندانسته و احساس کردم که گفته های حقیر آنچنان که باید و شاید رسا نبود بر آن شدم تا مطالب را به صورت خلاصه خدمتتان عرض کنم. قبل از آن ذکر چند نکته را ضروری میدانم اول آنکه حرمت و احترام حضرت عالی به واسطه ی حق تعلیم و استادی بر من شاگرد واجب بوده و خدای نکرده به هیچ عنوان نه هنگام صحبت وبحث و نه اکنون قصد اساعه ی ادب خدمت شما را نداشته و ندارم. ثانیا مطمئن باشید اگر شما را استادی دلسوز و شایسته نمیدانستم هیچ گاه نه مطلبی را ابراز میکردم و نه مینگاشتم.و گفتن این انتقادات به هیچ عنوان به معنای ندیدن زحمات فراوانتان نیست.و همچنین گفتن این مسائل نیز به هیچ عنوان برای نفع شخصی نیست که احتمالا تمام عقلا میدانند این گونه گفتن بیشتر به ضرر است تا نفع. جناب استاد نسیم افزا بگذارید انتقادم را با مثالی آغاز کنم.فرض کنید که در آغازین روزهای فروردین ، قرار است امتحانی برگزار شود و شما برای دانشجویان کلاس جبرانی میخواهید برگزار کنید!فرض کنید که اعلام کنید دانشجوها روز 10 فروردین بیایند یا نه 11فروردین حتی بگذارید 14 فروردین(که روز کاری است و تعطیل نیست ) فکر میکنید دانشجوها چه واکنشی انجام میدهند؟حاضر هستند که بیایند؟آیا صدای اعتراض و واحسرتا بلند نمیشود؟اصلا پیشتر عقل سلیم شما اجازه ی چنین کاری را میدهد؟ حال چه شده که ظهر اربعین سید الشهدا کلاس برگزار میکنیم؟آیا این روزهای تعطیل صرفا جهت رسیدگی به امور است!چه شده برای ما 13فروردین تقدس پیدا میکند و حتی صحبت از برگزاری کلاس در آخرین روزهای اسفند از طرف استاد انگار غیر ممکن می باشد!اما حضرتعالی برگزاری کلاس در ظهر اربعین را بسیار طبیعی میدانید!!روزی که قرار است روز عزای آل الله و محبین حسینی باشد و روضه هر ساله ما برپاست! باور کنید که این مشی صحیح نیست! البته شاید گنه از جانب ما باشد.شاید چنین تفکراتی برای دنیای امروز و علوم مهندسی غریبه باشد...بگذریم این بخشی از نامه ای بود که برای یکی از اساتیدم ایمیل کردم... عید الزهرا و آغاز امامت حضرت حجت(عج) بر همه شما مبارک باشه [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 22:5 ] [ نبات تلخ ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |